X
تبلیغات
خانه دل

خانه دل
پسر باد

مثل بادبادکی که دست کودکش را گم کرده باشد

رها می شوم توی آسمان تو که اگر نبودی زمین معنا نداشت

آخر خیلی وقت است دیگر پاهایم روی زمین نیست

درست از وقتی دستم را گرفتی

من راه رفتن بلد نبودم و تو پریدن یادم دادی

ولی ندانستی باد مرا می برد اگر دستت نباشد

خفه می شوم اگر هوای تو نباشد

خودت رها بودی مرا چرا رها کردی

مرا به باد سپردی که پریدن یاد بگیرم یا راه رفتن فراموش کنم

حالا این منم بی تو

بی هوای تو

بی دستان تو

بی مقصد ، بی مقصود

بی هیچ امیدی به رسیدن

اصلا می فهمی چه می گویم ؟؟؟

به همین سادگی بر بادم دادی


[ چهارشنبه یکم خرداد 1392 ] [ 23:23 ] [ علی A ]
در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدنهایی که

فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی

ایستاده بودم ..چه غصه هایی که فقط سپیدی

مویم را حاصل شد ..در حالی که قصه کودکانه ای

بیش نبود......

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 9:46 ] [ علی A ]
خسته راهی درازم زندگی   

پر نشیب و پر فرازم زندگی


میدهم تاوان عمری عاشقی

نی شده محرم به رازم زندگی


می کشی این لاشه را بر روی دوش

غیرتت را من بنازم زندگی


این قمار اخری را ساده گیر

شاید این بازی نبازم زندگی


شرط انصافت کجا شد نارفیق

برده ای در چنگ بازم زندگی


در تلاطم های امواج تو من

تا کجا باید بتازم زندگی

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 9:17 ] [ علی A ]
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصهٔ بی‌سر و سامانی من گوش کنید
گفت‌وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان‌سوز نگفتن تا کی
سوختم؛ سوختم؛ این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
دین و دل باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بند در سلسلهٔ سلسله‌مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه‌زنش این‌همه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این‌همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود، ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن‌کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس‌که دادم همه‌جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ منِ بی‌سر و سامان دارد
چاره این است و ندارم به از این راه دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رأی من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی‌ست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبُوَد
زاغ را مرتبهٔ مرغ خوش‌الحان نبُوَد
چون چنین است پی کار دگر باشم بِه
چند روزی پی دلدار دگر باشم بِه
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش‌نغمهٔ گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان‌سازش
سازم از تازه‌جوانان چمن ممتازش
آن‌که بر جانم از او دم‌به‌دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد، که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم، بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم، بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم، بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم، بس است
بعد از این ما و سر کوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزل‌خوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است، این برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر، چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایهٔ عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی‌باکی چند

یار این طایفهٔ خانه‌برانداز مباش
از تو حیف است، به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره، به این فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغل‌باز مباش
به که مشغولی به این شغل نسازی خود را
این نه کاری‌ست، مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب‌شماران هستند
سینه پردرد ز تو، کینه‌گزاران هستند
داغ بر سینه ز تو، سینه‌فگاران هستند
غرض این‌ست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده‌دل از کوی تو رفت
با دل پرگله از ناخوشی روی تو رفت
حاش الله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی‌برگ و نوا نیست تورا
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟
فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود
جان من، این‌همه بی‌باک نمی‌باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟
همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟
زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟
شب به کاشانهٔ اغیار نمی‌باید بود
غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود
همه‌جا با همه‌کس یار نمی‌باید بود
یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود
تشنهٔ خون منِ زار نمی‌باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی توست
موجب شهرت بی‌باکی و خودکامی توست
دیگری جز تو مرا این‌همه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آن‌چه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین‌دل بیدادگر این کار نکرد
این ستم‌ها دگری با منِ بیمار نکرد
هیچ‌کس این‌همه آزار منِ زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مُردن من
مُردم، آزرده مشو از پی آزردن من
جان من، سنگدلی، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پُرگرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولیٰ است ز کوی تو، ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک، بر آن خاک گذارت باشد
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی‌سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدین‌سانم و تدبیری نیست
چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟
عاجزم، چارهٔ من چیست؟ چه تدبیر کنم؟
نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است
جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین‌کمرِ موی‌میان بسیار است
با لب همچو شکر، تنگ‌دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
دیگری این‌همه بی‌داد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو
خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو
از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمندهٔ یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه‌ای گیرم و مِن‌بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو این پند و مکن قصد دل‌آزردهٔ خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟
از سر کوی تو خودکام، به ناکام روم؟
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟
از پی‌ات آیم و با من نشوی رام، روم؟
دور دور از تو منِ تیره سرانجام روم
نَبُوَد زَهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این‌همه سنگین‌دل و بدخو باشد؟
جان من، این روشی نیست که نیکو باشد
چند در کوی تو با خاک برابر باشم؟
چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟
چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟
از تو چند، ای بت بدکیش مکدر باشم؟
می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو، کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟
طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟
از چه با من نشوی رام، چه می‌پرهیزی؟
یار شو با من بیمار، چه می‌پرهیزی؟
چیست مانع ز من زار، چه می‌پرهیزی؟
بگشا لعل شکربار، چه می‌پرهیزی؟
حرف زن، ای بت خونخوار، چه می‌پرهیزی؟
نه حدیثی کنی اظهار، چه می‌پرهیزی؟
که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن؟
چین بر ابرو زن و یک‌بار به ما حرف مزن؟
درد من کشتهٔ شمشیر بلا می‌داند
سوز من سوختهٔ داغ جفا می‌داند
مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند
همه‌کس حال من بی‌سر و پا می‌داند
پاکبازم، همه‌کس طور مرا می‌داند
عاشقی همچو منت نیست، خدا می‌داند
چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
سبزهٔ دامن نسرین تو را بنده شوم
ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم
گره ابروی پرچین تو را بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم
طرز محبوبی و آیین تو را بنده شوم
الله، الله، ز که این قاعده آموخته‌ای؟
کیست استاد تو، این‌ها ز که آموخته‌ای؟
این‌همه جور که من از پی هم می‌بینم
زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم
دیگران راحت و من این‌همه غم می‌بینم
همه‌کس خرم و من درد و الم می‌بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم
خرده بر حرف درشت منِ آزرده نگیر
حرفِ آزرده درشتانه بُوَد، خرده مگیر
از سر کوی تو با دیدهٔ تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می‌کنی، از پیشِ نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت
نه که این بار، چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار، چو رفتم، رفتم
لطف کن، لطف، که این بار چو رفتم، رفتم
آن‌چنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه‌جا قصهٔ درد تو روایت نکنم
دیگر این قصهٔ بی‌حد و نهایت نکنم
خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است
سوی تو گوشهٔ چشمی ز تو گاهی سهل است
[ یکشنبه هفتم آبان 1391 ] [ 12:34 ] [ علی A ]

تو نمی فهمی اندوه مرا...

وقتی که می گویم دلم تنگ است

وقتی که می گویم دنیا قفسی تنگ است

...یا وقتیکه دیگر نمی خندم

تو نمی دانی درد مرا،درد من قلب من است

درد من سر کوفتن های قلب بی تاب تشویش زده به حصار سینه ی نازکم است

تو نمی فهمی اندوه مرا

اندوه و درد من خانه های مرمرین بزرگ نیست

درد من داشتن سقف طلایی برای خانه ام نیست

درد من گیسوی پریشان و چشمان سیاه یار گزیزان نیست

درد من قلب من است که باری به وزن غصه ی دوار عالم را می کشد

تو نمی فهمی اندوه مرا

وقتی که اندوه من در دستان کوچک دخترکی است

تو که نمی دانی درد من زیر بار اشک مادر پیری است

نه!تو نمی دانی درد من دست پینه بسته ی پدر پشت خمیده است

تو نمی فهمی اندوه مرا

چون تا به حال زیر باران اشکت را پنهان نکرده ای

چون تا به حال به دردت را پیش چشم من،خنده نکرده ای

چون تا به حال زمستان پیش سردی تنت خجل نشده است

 

درد من این قلب و روح من است که تاب این خاک و هوا را ندارد

تو نمی فهمی اندوه مرا وقتی که می خندم،چه شوم است خنده ی کینه آمیز

وقتی که می گریم چه.....

آه چه بگویم که تمام روزه در هر جا،لرزش قلب من گواه اندوه من است

چه خوب و خوش که نمی فهمی اندوه مرا

درد من همین نوشتن اندوهی است که در دنیای شما!درمانی برایش،نمی دانم هست؟!

تو نمی فهمی اندوه مرا....

[ جمعه بیست و هشتم مهر 1391 ] [ 13:6 ] [ علی A ]

سیگارم چه زیبا کام میدهد...

او تا صبح پیراهن سفیدش را برایم می سوزاند و من از لبانش بوسه ها میگیرم


چه لذتی میبرم از این همخوابگی بی منت!!!...

او از جان مایه میگذارد و من از عمر

[ یکشنبه نهم مهر 1391 ] [ 19:4 ] [ علی A ]

خدایا کودکان گلفروش را می بینی؟

مردان خانه به دوش...دخترکان تن فروش


مادران سیاه پوش...کاسبان دین فروش

محرابهای فرش پوش..پدران کلیه فروش


زبانهای عشق فروش...انسانهای ادم فروش

همه را می بینی؟؟


میخواهم یک تکه اسمان کلنگی بخرم

دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد

[ یکشنبه نهم مهر 1391 ] [ 19:1 ] [ علی A ]

قصه از انجا شروع شد که خیلی عصبانی بود

گفت: اگه دوسم داری ثابت کن..گفتم چه جوری؟


تیغو برداشت و گفت: رگتو بزن

گفتم مرگ و زندگی دست خداست


گفت پس دوسم نداری!تیغو برداشتم و رگمو زدم

وقتی داشتم تو اغوش گرمش جون میدادم !!


اروم زیر لب گفت: اگه دوسم داشتی تنهام نمیذاشتی

[ جمعه دهم شهریور 1391 ] [ 11:16 ] [ علی A ]
اعراب به ما اموختند به جای خوراک بگوییم غذا ..که خود به ادرار شتر می گویند


برای شمارش خودمان از نفر که برای شمارش شتر به کار می برند استفاده کنیم


به جای واق واق سگ بگوییم پارس که نام سرزمینمان است


بگوییم شاهنامه اخرش خوش است چون اخر شاهنامه ایرانیان از اعراب شکست می خورند


ایا وقت ان نرسیده فرهنگ ریشه ای خود را از اینهمه نا اگاهی رها کنیم؟؟؟؟؟

[ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 ] [ 9:30 ] [ علی A ]
باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

[ پنجشنبه هشتم تیر 1391 ] [ 11:54 ] [ علی A ]

آه ای دل غمگین که به این روز فکندت ؟

فریاد که از یاد برفت آن همه پندت

ای مرغک سرگشته کدامین هوس آموز

بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت ؟

ای آهوی تنهای گریزان پریشان

خون می چکد از حلقه ی پیچان کمندت

ای جام به هم ریخته صد بار نگفتم

با سنگدلان یار مشو می شکنندت

آه ای دل آزرده در این هستی کوتاه

آتش به سرم می رود از آه بلندت

جان در صدف شعر گهر کردی و گفتی

صاحبنظرانند ، پشیزی بخرندت

ارزان ترت از هیچ گرفتند و گذشتند

امروز ندانم که فروشند به چندت ؟

جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی

ارزان تر از این درس محبت ندهندت

[ شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 ] [ 21:49 ] [ علی A ]
میلاد عزیزم ....با رفتنت چنان داغی بر جگرم گذاشتی که تا زنده هستم از یادم نخواهی رفت ..چگونه بپذیرم نبودنت را بین این همه هستی و بودنها..!!!!

چرا دنیای کوچولوت خراب شد چرااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 20:23 ] [ علی A ]

چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی!
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی !
 چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
 چه بیرحمانه! من سوختم

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 8:43 ] [ علی A ]

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم ...

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 21:52 ] [ علی A ]

من چقد خوشبختم که به او دل دادم

بی هراس و تردید ، باورش می دارم

چه دلی داشت ز من ، نتوان باور کرد

گله هایی می کرد که توانم کم کرد

دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد

که غریب و آشنا ، نام مجنونش داد

آن همه شادابی ، از وجودش دست شست

نا امیدی و درد ، روح او را آشفت

سایت سرگرمی و تفریحی فانی ها دات کام

گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی

حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی

یعنی او تا این حد به دل من دل بست

که به روی هر کس راه عشقش را بست

حاصل این دوری ، باور قلبم بود

قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود

[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 22:11 ] [ علی A ]
فصل بارانی چشمم ، گریه هایم دیدنی است
در مسیر عشق پاکت ، شیوه‌هایم دیدنی است
قبله‌گاه سجده هایم ، نازنین چشمان توست
در صبوری های جانکاه ، شکوه هایم دیدنی است

[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 0:9 ] [ علی A ]
پشت دیوار کج فاصله ها پنهانیم ، معنی غربت دل را به خدا میدانیم ، گرچه دوریم ز هم با همه خاطره ها ، به امید خبری تازه ز هم میمانیم.

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 22:9 ] [ علی A ]
حاکمی به مردمش گفت صادقانه مشکلات را بگویید

حسن نزد حاکم رفت و گفت:گندم و شیر که گفتی چه شد؟


مسکن چه شد؟ کار چه شد؟

حاکم گفت ممنونم که اگاهم کردی همه چیز درست میشه


یک سال گذشت

دوباره حاکم گفت : صادقانه مشکلات را بگویید

کسی چیزی نگفت..کسی نگفت گندم و شیر چه شد؟ 


کسی نگفت کار چه شد؟

تنها کسی از میان جمع ارام گفت : راستی حسن چه شد؟؟؟!!!!

[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 10:34 ] [ علی A ]
نوروزتان مبارک

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 14:12 ] [ علی A ]

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

***

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

***

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

***

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

***

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

*****

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 20:40 ] [ علی A ]
از احساسم جدا گشتی به روی عشق خندیدی


گمان کردم که این اخر کمی از عشق ترسیدی


گمان کردم که شرمت شد بگویی عاشقت هستم


گمان کردم نفهمیدی که من هم عاشقت بودم


همیشه با دلم گفتم که   رفته باز        می اید


دلم خندید و من افسوس   معنایش نفهمیدم


ولی امروز   می دانم که هرگز   تو نمی ایی


گمان نه من یقین دارم وجودم را نمی خواهی


دلت یار دل    دیگر دلم با         تو        غریبانه


نگاهم را نمی بینی      نگاهی بس صمیمانه

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 10:0 ] [ علی A ]
این هم از یک عمر مستی کردنم

سالها شبنم پرستی کردنم


ای دلم زهر جدایی را بخور

چوب عمری بی وفایی ر ا بخور


ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت

خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت


من که گفتم این بهار افسردنی است

من که گفتم این پرستو رفتنی است


اه عجب کاری بدستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 19:11 ] [ علی A ]
توی فرودگاه یکی بود که پشت سرم سیگار می‌کشید . یکی دیگه رفت جلو گفت:
- بخشید آقا.........! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین...؟!
- طرف جواب داد: منظور؟
- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی پولی که به خاطر سلامتیتون خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود...!
طرف با خونسردی جواب داد: - تو سیگار می‌کشی؟
...
... ... ... - نه !
- هواپیما داری؟
- نه !
- به هر حال مرسی بابت نصیحتت...
ضمناً اون هواپیما که نشون دادی مال منه ...

[ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 9:58 ] [ علی A ]

من امشب از غزل از مثنوی از گریه سرشارم  

              سرم را میگذارم بی تو روی شانه ی تارم
پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند  

            که تو شرقی ترین آئینه می آیی به دیدارم
سرت را میگذاری روی زیر اندازی از چشمم  

              نگاهم میکنی چشمی که عمری کردی انکارم
دل من گر چه چشم زخمی اسفندیار اما  

                 چگونه میتوانم از نگاهت دست بر دارم
تو رفتی و منم ماندم با شعر و سه تار اما  

              به دندان پشت دستم مینویسم دوستت دارم

[ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 9:54 ] [ علی A ]
خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظه‌های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشكسته، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری
صندلیهای خمیده، میزهای صف‌كشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری
عصر جدولهای خالی، پاركهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق كردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 20:29 ] [ علی A ]
شروع میشوم از پشت شیشه ها کم کم


هنوز گونه تو خیس نیست می فهمم


هنوز نیست ولی خیس می شود نم نم


همیشه منتظرت هستم و تو امده ای


تو از چه سمت می ایی که من نمی فهمم


چقدر ساده گرفتیم دیدن هم را


چه بی مقدمه رفتیم تا ته این غم


کمی دوام بیاور که از همه سیرم


کمی دوام بیاور به خاطر من هم


چه حال و روز خرابی .کسی نمی فهمد


دلم گرفته به اندازه همه عالم....


[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 13:3 ] [ علی A ]

خسته ام


از هر روز گلایه و گریه خسته ام


از هر روز بودن و مردن خسته ام


از هر روز شکستن و بستن خسته ام


می فهمی؟


از اینکه می خواهم و نیست


از اینکه هست و نمی خواهم


می داند می میرم


میدانم مرده است!


خسته ام......

[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 12:42 ] [ علی A ]
همه در صف ایستاده بودند و به نوبت ارزوهایشان را می گفتند. بعضی ها ارزوهای

 

خیلی بزرگی داشتند.بعضی ها هم ارزوهای بسیار کوچک و پست!نوبت به او رسید

 

از او پرسیدند چه ارزویی داری؟ گفت:می خوام همیشه به دیگران یاد بدهم . بی انکه

مدعی دانستن (دانایی)باشم....پذیرفته شد!گفتند چشمانت را ببند!چشمانش را بست.

 

وقتی چشمانش را باز کرد.دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ امده است!

 

با خود اندیشید :حتما اشتباهی رخ داده . من که این را نخواسته بودم!!!

 

سالها گذشت.روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد .باز اندیشید:

 

عمر به پایان رسید و من بهره خویش از زندگی نگرفتم!!با فریادی غمبار سقوط کرد.

 

نفهمید چه مدت خواب بود یا بی هوش!با صدای غریب: که از روی تنش بلند می شد

 

به هوش امد...........تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود

[ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ] [ 23:18 ] [ علی A ]
روز مرگم اشک را شیدا کنید .روی قلبم عشق را پیدا کنید

 

روز مرگم   خاک را باور  کنید.   روی قلبم لاله را   پرپر کنید

 

جامه ام را خاک خاکستر کنید. خانه ام را وقف نیلوفر کنید 

 

پیکرم را غرق در شبنم کنید .روی قبرم لاله ای را خم کنید

 

روی قبرم را کمی خلوت کنید .روز مرگم دوست را دعوت کنید

 

بعد مرگم خنده را از سر کنید.رفتنم   را دوستان باور  کنید

 

 

[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 20:48 ] [ علی A ]
به جهان خرم از انم که جهان خرم از اوست

                                             عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

به غنیمت شمر ای دوست,دم عیسی صبح

                                             تا دل مرده مگر زنده کنی,کاین دم از اوست

نه فلک راست مسلم,نه ملک را حاصل

                                              انچه در سر   سودای   بنی ادم از    اوست

به حلاوت بخورم زهر,که شاهد ساقیست

                                              به ارادت ببرم زخم,که درمان همه از اوست

زخم     خونینم اگر  به نشود,به    باشد

                                             خنک ان زخم,که هر لحظه مرا مرحم از اوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد

                                              ساقیا باده بده شادی ان,کاین غم از اوست

پادشاهی و گدایی,بر ما یکسان است

                                              چو بر این در,همه را پشت عبادت خم از اوست

سعدیا گر بکند سیل فنا خانه عمر

                                            دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

 

[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 11:40 ] [ علی A ]
درباره وبلاگ

پیش بی درد دمی صحبت از درد مکن ..شاخه سبز دلت را به خطا زرد مکن..مرد اگر نیست در ان شهر ولی کوه که هست .....تکیه بر کوه کن و تکیه به نامرد نکن
لینک های مفید
امکانات وب